یک ماهگی تا سه ماهگی هانا
سلام دختر قشنگم...
دخترم توی پست قبلی این رو یادم رفت بگم اولین مهمونی که رفتی خونه خاله هدیه بود وقتی هشت روزت بود..چون تولد خاله بود..
اولین باری که دانشگاه رفتی هیجده روزت بود..هههه
قربونت برم که فیلسوفی
من امتحان داشتم بابا امیر اومد دنبالم بعد امتحان شما رو هم با خودش آورد همه دوستام دیدنت و باهات بازی کردن دخمل خوشگلم
روز به روز داری بزرگتر و ناز تر و شیطون تر میشی عزیزکم
ادامه مطلب رو بخون عزیزکم
سلام دختر قشنگم...
دخترم توی پست قبلی این رو یادم رفت بگم اولین مهمونی که رفتی خونه خاله هدیه بود وقتی هشت روزت بود..چون تولد خاله بود..
اولین باری که دانشگاه رفتی هیجده روزت بود..هههه
قربونت برم که فیلسوفی
من امتحان داشتم بابا امیر اومد دنبالم بعد امتحان شما رو هم با خودش آورد همه دوستام دیدنت و باهات بازی کردن دخمل خوشگلم
روز به روز داری بزرگتر و ناز تر و شیطون تر میشی عزیزکم
این عکس یه ماهگیته دخترم....
گوگولیه نازنازی من...

فردای یه ماهگیت مامان جون که از قبل برات سفره نذر کرده بود سفره انداخت همراه با مولودی به خاطر وجود هانای گلمون..

خدا رو شکر میکنیم که تورو داریم عزیزکم...
هانا جونم تو این روزا خیلی خوش خنده ای و خنده های بی صدا میکنی...
به صداهامون عکس العمل نشون میدی..
شب ها خدا رو شکر خوب میخوابی یه بار ساعت 4 یا 5 صبح غرغر میکنی برای شیر خوردن..انقدر خوابالویی چشماتو باز نمیکنی..
الهی قربونت برم میخوام بخورمت وقتی با چشمای بسته دهنت رو باز میکنی و سرت رو اینور اونور میکنی و دنبال شیر میگردی...
روزی سه تا چهار بار شیر خشک میخوری بعضی روزا حتی کمتر...
قبل ازدوماهگیت مادر بزرگ و پدر بزرگ و عمه از اص اومدن دیدنت..عمه تاحالا ندیده بودت اومد و کلی ذوق زده شده بود از دیدنت...
وقتی یک ماه و بیست و شش روزت بود گوشت رو سوراخ کردیم الهی قربونت برم من که طاقت نداشتم نگاه کنم برگشته بودم رو به پنجره و خیابونو نگاه میکردم البته وسطاش دلم نمیومد برمیگشتم و نگاهت میکردم.مامان جون و بابا امیر داشتن نگاهت میکردن..بابا که کم مونده بود غش کنه..ههههههه کلی قربون صدقه ات رفت.... اولین گوشت رو که سوراخ کرد دو بار اونگه اونگه کردی ولی دومین گوش همین جوری اشکت میومد و اول لبات رو جمع کردی و بعدش یه جیغ بنفش زدی و حدود یه دقیقه ای گریه کردی اقای دکتر میگفت درد نداره..بابا امیر میگفت اگه درد نداره پس چرا بچه گریه میکنه..هههه عصبانی شده بود...بعد که از اتاق اقای دکتر اومدیم بیرون گریه ات تموم شد ولی بی صدا اشک میریختی..دلم ریش ریش میشد عزیز دلم..
دخترم ببخش که گوشت رو سوراخ کردیم چون اگه بزرگتر میشدی دردش بیشتر میشد...
اولین ماه رمضون زندگیت مصادف شد با تولد دو ماهگیت...
هانا جونم دو ماهه شد هوراااااااااااااااااااااا.....
این عکس دو ماهگیت


فردای دو ماهگیت واکسن داشتی..واااای خدای من خیلی سخت بود.. دلمکباب شد برات..بازم مثل گوش سوراخ کردن اولیم پات رو که واکسن زدن زیاد گریه نکردی ولی دومین پات رو خیلی گریه کردی وکبود شده بودی..الهی بمیرم برات که دردت اومد..مامان جون پاهات رو نگه داشته بود...من که طاقت نداشتم فقط دستم رو گذاشته بودم روی صورتت و نازت میکردم و اشکاتو پاک میکردم..الهی بمیرم برات...بابا امیر هم طاقت نداشت بیاد بالا و توی ماشین منتظر بود...
خدا رو شکر بعدش زیاد اذیت نشدی فقط کمی داغ شده بودی ولی تب نکردی خدا رو شکر زود هم خوب شدی..فقط همون روز اول بعد واکسن فهمیده بودی یه پات بیشتر درد میکنه واسه همین اون پات رو تکون نمیدادی فقط اون یکی پات رو تکون میدادی..الهی بمیرام برات که درد کشیدی و ولی گریه نمیکردی فقط بی حال شده بودی...بوووس که اینقدر ماهی دخترکم
اولین شبای احیاء زندگیت رو با هم رفتیم دخترکم.. تو پارکینگ خونه مامانی و بابایی جون...
اینم عکست وقتی داشتیم میرفتیم پایین برای مراسم...


بین دو ماهگی و سه ماهگیت حدود پونزده روز شب ها بین ساعت 10 تا 12 به مدت نیم ساعت تا یک ساعت گریه های شدید میکردی هر کاری میکردیم ساکت نمیشدی.. یه خورده که از گریه خسته میشدی ساکت میشدی دوباره شروع میکردی آخرش هم از خستگی ناشی از گریه خوابت میگرفت و یه چرت میخوابیدی بعد 5 دقیقه با خنده بیدار میشدی و دیگه اثری از اون گریه نبود...خیلی ناراحت میشدیم وقتی گریه هات رو میدیدیم..دخترم با گریه هات داغونم میکنی..وقتی لبات و چشمات میخنده انگار خدا دنیا رو بهم میده.. الهی همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه..
بردمت پیش دکتر شریعت که قطره دل درد داد که روی ساعت بهت بدم که خدا رو شکر خوب شدی و دیگه از اون گریه ها خبری نبود خدا رو صد هزار مرتبه شکر...
و من فهمیدم که شیر من نفاخه و باعث دلدردت میشه کمی وعده های شیر خودم رو کمتر کردم که تو درد نکشی عزیزم و توی غذا خوردنم هم مراعات کردم...واسه همین شیرم که از قبل هم کمتر شده بود باعث شد تعداد وعده های شیر خشکت بیشتر بشه...
خیلی از این قضیه ناراحت بودم و دلم میخواست شیرم زیاد بود تا سیر میشدی دخترم ولی خب شیرم کم بود و سیرت نمیکرد..البته شیر خشک هم خیلی خوبه و تمام مواد مورد نیاز بدنت رو بهت میرسونه دخترکم اگه بد بود که دکتر تجویز نمیکرد... فدای اون چشمات برم که موقع شیر خوردن زل میزنی و نگاهم میکنی...
اولین مسافرت زندگیت به اصفهان بود برای دیدن خونواده بابا امیر..
البته بیرون از شهر به انزلی و لاهیجان و لنگرود هم رفته بودی قبلش دخترم...
ولی به عنوان مسافرت اولینش اصفهان بود...
عمو وحید و زن عمو تا حالا ندیده بودنت اونا هم کلی ذوق زده شده بودن واسه دیدنت..
رفتیم اصفهان و یک روزش هم چادگان بودیم...
خدا رو شکر دختر خوبی بود فقط یه بار توی چادگان از اون گریه کردی و اونم به خاطر خستگی و به هم خوردن خوابت بود..دختر خوابالوی من
اینم عکس سه ماهگیت دخترکم...


تولد سه ماهگیت مبارک...
خدا جونم شکرت..
شکرت که دخترم رو بهم دادی..
شکرت که صحیح و سالم در کنارمه..
وجود هانای گلم بهم ارامش میده و وقتی میخنده انگار خدا دنیا رو بهم داده...
یه روز قبل سه ماهه شدنت خنده های صدا دار و قهقه هات شروع شد دخترکم...
اولینش وقتی بود که مامان جون داشت نازت میکرد و باهات حرف میزد
دختر خوش خنده من..الهی همیشه لبت خندون و دلت شاد باشه...
این روزا خیلی ق ق میکنی.. و حرفایی که بی اراده میزنی مثل هااااوووو....ه...ق...خ....بوو...گ
و یه سری صداهایی که قابل نوشتن نیست ..هههه
الهی قربونت برم عزیزکم...
این روزا مشغول اسباب کشی هستیم...
بلههههه بالاخره خونه کاراش تموم شد...
اینم چند تا عکس از هانای عزیزم از یه ماهگی تا سه ماهگیش...





دخترم دیشب ٥ شهریور ٩٢ اولین شبی بود که من و تو و بابایی تنهایی تو خونمون خوابیدیم..
از خونه مامانی و بابایی مهربون اومدیم خونه خودمون...خیلی ناراحت بودن از اینکه بعد از چند ماه داریم از پیششون میریم..ولی خب چه میشه کرد..خدا رو شکر که نزدیکیم بهشون و چند تا خونه با خونشون فاصله داریم...
پست بعدی عکس اتاقت رو میزارم گلم..
خدا جونم شکرت به خاطر تمام نعمتات و شکر به خاطر وجود دختر نازنینم و شکر به خاطر سلامتیش...
خدا جونم به پاکی همه نی نی ها قسمت میدم دل همه دوستای منتظرم رو شاد کن و بهشون فرصت تجربه کردن حس مادر شدن و دیدن این لحظات قشنگ رو بده...


یک ماهگی تا سه ماهگی هانا
